تبليغاتX
حرف دل
حرفه دله و شاید درست شاید غلط ، نمیدونم
 

مریم کوچولو گوشه اتاقش نشسته بود و از دست مامانش خیلی ناراحت بود آخه فکر می کرد دیگه مامانش اونو دوست نداره

یه هو یه چیزی محکم خورد به پنجره ی اتاقش !

پا شد رفت کنار پنجره دید یه پرنده ی کوچولو افتاده پای پنجره و با ضربه ای که خورده بود نمی تونست ديگه پرواز کنه

با اینکه می ترسید دستش رو دراز کرد و اونو از رو زمین بلند کرد آوردش تو ي اتاق و خوابوندش روی تخت بعد رفت براش آب و دونه آورد و کمکش کرد تا بتونه اونارو بخوره

مریم کوچولو هر روز کارش این شد که از پرنده کوچولو مراقبت کنه البته نميتونست خيلي خوب اين كارو بكنه آخه خودشم كوچولو بود اما همین باعث شده بود هر روز صبح که ازخواب پا میشه شاد و خوشحال باشه چون دیگه یه پرنده کوچولوی قشنگ داشت که بی اندازه دوستشم داشت

از اون به بعد از دست مامانشم کمتر ناراحت می شد حتی فهمیده بود که مامانش چه قدر دوستش داره

    کم کم پرنده کوچولو دیگه می تونست پرواز کنه از این ور به اون ور میپرید و شادی میکرد تقریباً خوبه خوب شده بود

یه روز پرنده کوچولو پشت پنجره نشسته بود و خیلی غمگین به بیرون نگاه می کرد به پرنده هایی که بیرون آزاد آزاد پرواز میکردند مامان مریم کوچولو فهمید که پرنده کوچولو چرا غمگینه برا همین به مریم گفت مامانی فکر نمی کنی وقت اون شده که پرنده کوچولو رو ولش کنی بره خونشون؟ بره پیش پرنده های دیگه ؟

مریم کوچولو خیلی ناراحت شد با مامانش قهر کرد و رفت توی اتاقش آخه اون پرنده کوچولو رو خیلی دوست داشت اگه اون می رفت مریم  دوباره تنها می شد و غمگین

اما هر روز که می گذشت پرنده کوچولو غمگین و غمگین تر میشد بیشتر وقتشو لب پنجره بود با اینکه دلش نمی خواست مریم کوچولو رو ناراحت کنه ولی دست خودش نبود اون دوست داشت که پرواز کنه

مریم كوچولو وقتی دید پرنده کوچولوش همش غمگینه خیلی دلش گرفت خوب اونم می تونست مثل بقیه پرنده ها پرواز کنه و لذت ببره اما تو اتاق پيش مريم که نمي تونست پرواز کنه

آخرش یه روز صبح مریم کوچولو با کلی غصه تو دلش اما با لب خندون پرنده کوچولوش رو برد لب پنجره و پرش داد تو آسمون تا بره با بقیه پرنده ها توی درختا پرواز کنه و همیشه شاد باشه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت 20:1  توسط یه بنده خدا | 
تقریبا یه ساله که هیجی ننوشتم و دیگه دستو دلم به نوشتن هم نمیره چون دیگه دردی ازم خالی نمیکنه

احساس میکنم سکوت کردن و حرف نزدن تو این زمان برام بهتره

اونی که دوست دارم بشنوه دیگه حوصله ی شنیدن نداره......

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 11:56  توسط یه بنده خدا | 
دلم خیلی گرفت

خیلی وقت بود که دیگخ درد قلبم و حس نکرده بودم ولی ۲ِ۳ روزه دوباره قلبم درد میگیره وقتی ناراحت میشم

این مهم نیست ولی کاش یه روز برسه که آروم شه

نمیدونم وقتی بمیرم این آرامش رو خواهد داشت یا نه؟؟

فقط یکی میتونه آرومم کنه که اونم اینقدر بالاست که نه دست من نه دست کس دیگه ای بهش نمی رسه

شایدم دست بعضیا بهش برسه ولی مطمئنا نخواسته که من یکی از اونا باشم

آخه من نمیدونم

نمیتونم

نمیتونم درک کنم چرا من نباید ؟؟؟

همش با این درد گوشه ی دلم زندگی میکنم تا یه روز بمیرم که بفهمم بپرسم چرا من نه؟

ولی بازم میگم خدایا شکرت که لااقل همینجایی که هستم نگهم داشتی و نذاشتی پایین تر برم

شکرت ولی یه روز بهم بگو 

باشه؟ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 19:2  توسط یه بنده خدا | 
بازم میخوام درد دل کنم

نوشتمو دوباره پاک کردم

حس میکنم دارم هیچی نباید بگم و بشینم ببینم این دفعه دنیا واسم چه خوابی دیده

دیگه به هیچی اطمینان ندارم به هیچی

دارم میشم تماشاچی

شاید کمکم بزنم به دنده ی بی خیالی و خیلی از چیزایی که قبلا فکر میکردم خیلی مهمه و آدم باید همیشه اونا رو داشته باشه رو کم کم بی خیال شم

اه از این زندگی که دیگه یه جای قشنگ توش نمیبینم

حتی وقتی باید خوش باشم چون میدونم چند لحظه بعد این خوشی رنگش عوض میشه دیگه حتی اون خوشیه لحظه ای هم اون جور که باید حس نمیکنم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 11:45  توسط یه بنده خدا | 
بعد مدتها سلام

خیلی وقته که چیزی نوشتم و خیلی وقته که خاستم بی تفاوت زندگی کنم

تو این مدت یه سفر مشهد هم رفتم که عجیب ترین و غریب ترین سفرم بود به مشهد

یه مدت تصمیم گرفتم که از خودم و از فکرام فاصله بگیرم و مثل بقیه زندگی کنم . خودم و دچار روزمرگی کردم ولی باز لنگم

یه موقع هایی به خودم شادیه مصنوعی میدم ولی فایده ای نداره

خوبه هر روز که جلو میرم حس میکنم با دیروزم متفاوتم ولی یه چیز اساسی کمه

نمیدونم

باید بتونم هم زندگی عادیمو بکنم هم مسائلم و حل کنم

یه مسئله ی مهمتر اینه که فهمیده هام به عمل منتهی بشه

فکر میکنم تعهد و پایبنذی که قبلا نسبت به خودم داشتم خیلی نسبت به قبل کم شده

باید خودمو دوباره سازی کنم

اگه یه روز فهمیده هام تو عملم هم اومد همشونو مینویسم

اون روز قطعا روز خوبی خواهد بود برای من

یا علی و خدا نگهدار تا پست بعدی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 10:48  توسط یه بنده خدا | 

دلم برا خونه خیلی تنگ شده ...

نمیدونم 3 ،4 شبه بد جوری بیتاب میشم ، اعصابم میریزه به هم همچین مواقعی جناب نفس هم که فرصت پیدا می کنند و تا میتونن می خوان اوضاع رو خراب تر کنند و بعدش به نفع خودشون از شرایط استفاده کنند

اخه من نمی دونم چی نصیبش میشه

از شوخی که بگذریم چیزی که همچین مواقعی خیلی مهمه اینه که تو بتونی صبر داشته باشی ، این جور مواقع که آدم داره تعادلی رو که قبلا داشته از دست میده خیلی سخته که صبر داشته باشی

امام علی میگه که شکیبایی دو گونه است : شکیبایی برآنچه که دوست میداری و خوشایند است  و بر آنچه که برای تو نا خوشایند است

این اولیش سخت تره خداییش

بعضی از دوست داشتنای ما از سر نفس و هوای نفسه ، شنیدم که یه بزرگی میگفت که نفس به خودیه خودش بد نیست اونی که بده هوای نفسه ولی چیزی که مهمه اینه که تو بتونی تشخیص بدی که چی داره اون ته مهاش به هوای نفس میرسه!

اینجاست که کار یه کم سخت میشه چون اگه روحت حساسیت لازم رو نداشته باشهکه مال اکثر ما نداره نمیتونی بدیش رو حس کنی و بر عکس یه لذت رو ابتدای کار حس میکنی

میدونین لذت مال نفسه ولی روح یه جور دیگه کیف میکنه ، نمی دونم اسمشو چی بذارم ولی حتی با چیزی که نفس ازش فرار میکنه و براش لذت که هیچ شاید یه جور ناراحتی هم داشته باشه هم بهترین حس رو روح باهاش تجربه میکنه

مثال خیلی خیلی بزرگ و بارزش کربلاست و امام حسین با کارایی که کرد و چیزایی که داد ...

همه ی اینا حس میشه و فهمیده میشه ولی چیزی که مهمه اینه که بتونی ذره ذره اینا رو تو خودت پیاده کنی ، باید شروع کنی ، اونم ذره ذره   

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 11:43  توسط یه بنده خدا | 
سلام به دوستان عزیز

جاتون خای اینجا ۳ روز داره برف میاد حسابی رو زمین برف نشسته 

تا خود الانش اینجانب ۲ تا آدم برفی درست کردم البته یکیش جوجوی برفی بوده نه آدم برفی

بازم جاتون خالی الان فصل امتحاناست دیگه نیستین ببینین ملت چه جوری درس میخونن که !

داشتم میومدم کافی نت خوابگاه دیدم بچه ها توی حمومی که خراب بوده از قبل تو این سرما پتو انداختند و نشستن اونجا و در هم بستن و دارم جناب خر و میزنند

حالا خر بیچاره به درک خودشون خفه نمی شن اونجا ؟!!!

اگه الان بچه ها اینجا بودند متلک همیشگیشونو می گفتند که اگه ما هم ۱۲ واحد داشتیم مثل تو بودیم

نه نه نه !! فکر نکنین مشروط شدما ! اصلا و ابدا ! سال آخرم واحد نمونده برام همین ترم بعدم ۱۳ واحد دارم .

خدا به داد بچه ها برسه باز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 17:40  توسط یه بنده خدا | 

راستی یه چیزی تعریف کنم براتون بازم به من و دوستام بخندید

یه روز با بچه ها اومدیم دانشگاه همین آخر ترمی که کلاسها تق و لق میشه،

ههمونم کلاسامون تشکیل نشدو رفتیم بوفه، بعدشم اومدیم نشستیم تو چمنا و شروع کردیم به خوردنو خندیدن

بعد کلی که زینب هی گفت بابا یخ زدم پاشین بریم پا شدیم که بیایم خوابگاه

همین که بلند شدیم به زینب گفتم که دیشب که با خاطره رفتیم کپی بگیریم با دمپایی رفتیم ،تازشم دمپایامونو لنگه به لنگه پوشیدیمو رفتیم تو مغازه. یه لنگه صورتی یه لنگه سفید و نیم ساعتیم اونجا نشستیم تا  کپیا آمده بشن و ملتم هی میومدنو میرفتن

زینبم قه قه زد زیر خنده و  گفت ای دیوونه ها گفتم بابا بی خیال ما دیگه از دنیا بریدیم مهم نیست که!

به خاطره گفتم نظرت چیه الانم کفشامونو  لنگه به لنگه کنیم؟

خاطره هم که می خواست کم نیاره گفت آره

منم یه لنگه کفشمو در آوردم و گفتم بیا، اونم گفت جهنم و ضرر من کم نمی یارم و اونم لنگه کفششو در آورد و داد به من که بپوشم

زینبم واستاده بود می خندید و وقتی دید ما جدا داریم کفشامونو  لنگه به لنگه می کنیم اونم یه لنگه کفششو در آورد و گفت خوب منم هستم

خلاصه سه تائیمون شدیم لنگه به لنگه

سمیه: کرم روشن و قهوه ای تیره

خاطره: کرم و مشکی

زینب: مشکی و قهوه ای

منم که دیدم اوضاع اینجوری شد  چادرمو در آوردمو گفتم بی احترامی به چادره اینجوری

خلاصه راه افتادیم و همون جوری راه افتادیم که از دانشگاه بریم بیرونو بعدشم خوابگاه

خیلی جالب بود از بین این همه ملت شاید ده نفری فقط توجه شون جلب شد و اونم بیشتر تو اتوبوس بود ، اونجا دوتا خانوم جوون مرده بودند از خنده

یه جا خوندم که نوشته بود که زندگی یعنی اینکه بتونی کفش قرمز بپوشی ولی با این رنگ سال و مد شدنه پوشیدنه کفش قرمز الان باید گفت که زندگی یعنی اینکه کفش لنگه به لنگه بپوشی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 17:16  توسط یه بنده خدا | 

چند روز پیش نشستم که برا وبلاگم

مطلب بنویسم

شروع کردم به نوشتن و از حال و هوام گفتن ، انگار دردام اومده بود روی قلبم همشون سرازیر شدن

اشکم در اومد از اینکه نمی فهمیدم چمه ، همین جوری نوشتم و شروع کردم به خدا گفتن و با خدا حرف زدن

تا حالااینجوری سر نوشتن گریه نکرده بودم

می دونستم که تو این مدت کارایی کرده بودم که از خدا فاصله گرفته بودم

چی بگم از خدامون ...

همیشه کم میارم همیشه

خوب اینا رو بی خیال شیم

چیزی که مهمه اینه که من دوباره شروع کردم البته یه چیزی بگم شمام یه کم بخندید به من

تو این چند ماه اینجانب چندین بار دوباره شروع کردم ولی خوب هی افتادم ولی بازم هیچ مهم نیست چیزی که مهمه اینه که من باز هم شروع کردم

 

و به قول زبون میندیری گَندَرَم

Sokey be oidi?   (به معنی ok?)

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 14:53  توسط یه بنده خدا | 
امروز باز دلم گرفته ...

نمی دونم این حس و حال من کی می خواد خوب بشه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 20:33  توسط یه بنده خدا |